تبليغاتX
بز
 
چه ميكنه مهديه

 

عشق است

ضايع شدن شهرام

 

وب منو هك ميكني

 

ببيني وبت ........... شد

 

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/09/23 |
 
اين وبلاگ ديگه مال مهديه نيست نظر ندين براش

برا شهرام هست

يه پسر بيشعور

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/09/23 |
 
سلام

اون نوشته هایی که تو نظرات شماست کار من نیست

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/09/23 |

اي نام تو بهترين سرآغاز، كبوتر با كبوتر غاز با غاز...با سلام خدمت حضار محترم،شكلك‌ها و خندانك‌ها و همكاران ارجمند،نخستين مجلس شوراي شكلك‌هاي ياهو رو به صورت كاملاً شكلك‌گرا و دمكراتيك برگزار مي‌كنيم.بنده رياست جلسه به اتفاق معاونان محترم آقاي هيس و آقاي نكن‌ جلسه رو رسمي اعلام مي‌كنم تا در مورد موضوع مهم  مذاكره با آمريكا بحث كنيم.

احسنت....احسنت....احسنت

آقا ما رفتيم خداحافظ اين الان دوباره فرهنگستان باز مي‌كنه مث اون
دفعه شروع مي‌كنه به شعر گفتن آبرومونو مي‌بره.بدرود...

لطفاً همگي هيس.اين هيس يعني بكش زيپو.شمام بشين سرجات،ربطي به شعر نداره.

راس ميگه هيس...آخ جون اين كرسيا چه نرمه،ما هم رفتيم لالا....خورررر...

خانم‌ها آقايان لطفاً ساكت شين،جلسه رسميه.آقا اون موبايل دستت چيكار مي‌كنه؟ ناسلامتي اينجا مجلسه؟

الو الو؟عيال؟....يه لحظه آقاي معاون اجازه بدين...ببين گوشت خريدم با سبزي الان زير صندليم گذاشتم بوش مجلسو ورداشته ديگه چي بگيرم؟

خجالتم خوب چيزيه آقا؟خاموش كن اون ماس‌ماسكو،ما رو منتر خودت كردي.

بابا يه خورده مهرورز باشين
دلشو نشكنين
بذارين زنگشو بزنه حتماً كار واجبيه.

بله دل شكستن هنر نمي‌باشد.

آره حكماً مشغول اجراي دستورات مهرورزيه!

آفرين آره مهرورزي خيلي چيز خوبيه من خودم هر روز صبح نرمش و مهرورزي مي‌كنم،برا قلب خوبه.

واي ولي خيلي خجالت‌آوره حرف زدن در مورد كار واجبي.

كدوم واجبي؟مگه قرار نشد در مورد رابطه با
شوروي حرف بزنيم؟

هاهاهاها!واي خدا... بابا اون واجبي رو كه نمي‌گه.

قاه قاه قاه قاه!آقا بحث شروع نشده ناموسي شد.

آخه به ناموس مردم چيكار دارين ديوونه‌ها؟

چون ما نماينده تموم شكلكاييم ديگه.بايد مطلع باشيم بين‌شون چه خبره؟

هه هه هه پشمك بي‌مزه نيشتو ببند.به تو چه چه خبره؟

آقايون لطفاً شوخي ديگه بسه.بريم سر اصل مطلب كه بالاخره مذاكره رو ما شروع كنيم يا اونا؟

احسنت....احسنت....احسنت

اونا ديگه كيه‌ن؟

شيطون بزرگه ديگه يعني آمريكا.

كي بود گفت شيطان بزرگ؟كي موي منو آتيش زد؟در خدمتيم.

ووووي پس آمريكا آمريكا كه ميگن تو بودي؟

امريكاي بيچاره چيكار كنه داش؟اصلاً بي‌خيال مذاكره بياين در مورد اين كه مردم بايد چه لباسي بپوشن حرف بزنيم.

من يكي موافقم.

واي چه ناز،منم موافقم.بياين دستورالعمل فشن براي شكلكا صادر كنيم.

نه من ميگم بياين راه‌هاي محدود كردن توليدات فرهنگي مثل موسيقي و اين چيزا رو پيگيري كنيم.

منم موافقم.پس ما براي چي اينجاييم؟

حركات موزون يادتون نره،از اونا كه بهش ميگن رقص...

من ميگم بياين بحث روشن‌فكري بكنيم.دريدا انقذه خوفه.

اي بابا...

من كه بي‌تفاوتم،برام فرقي نداره.

بابا برين سر اصل مطلب،اين بحثاي كسل‌كننده چيه؟

آره برين سر همون بحث اصلي باحال‌تره.

چيه شمام گفتن آمريكا آب دهنت راه افتاد،نكنه منتظري چيزي بهت بماسه؟

آخ جون پول!بازم 75 ميليون دلاريه؟

به تو چه نفله؟به تو كه نميدن.چشاشو نيگا عين...

پس به كي مي‌دن؟

من كه بي‌خبرم.اصلاً رو من حساب نكنين.خورررر

واي يه پول قلمبه اين هوا!

آقايون آقايون خواهش مي‌كنم بس كنين.بحث مذاكره با آمريكاست نه پول گرفتن.

احسنت....احسنت....احسنت

من كه در مورد رابطه با بيگانه‌ها كاملاً موافقم.

آقا اين بحث رابطه با شوروي در مورد وارد كردن واجبي چي شد؟

من فكر مي‌كنم بايد از طريق جنسي رابطه برقرار كنيم.

ها!؟

هه‌ هه هه!همه‌ي بحثاي ما هميشه به اينجا ختم ميشه!

آقا نگفتم؟همه‌ي بحثا در اين مورد به ما مربوطه.

بامزه بود.

الله اكبر...خدايا توبه،خدايا مارو ببخش.

سبحان الله،استغفرالله...

نچ نچ نچ...خيلي حرف شرم‌آوري بود...

من همين‌جور موندم كه چطور روش شد اينو بگه؟

رابطه جنسي منظورت بازار و جنس و اين چيزاست ديگه؟اي ناقلا!

هاهاها بابا ايول تو ديگه كي هستي.

ما اينيم ديگه.

من خودم چهار دوره نماينده مجلس بودم شماها هنوز جوجه‌اين نمي‌فهمين چطور رابطه برقرار كنين.

آقاي فسيل شما اصلاً يه ذره هم روحيه‌ي جوانگرايي ندارين.يعني چي بلد نيستيم؟

بس كنيد بابا وقت داره تموم ميشه هيچ غلطي نكرديم همش داريم دعوا مي‌كنيم.

آره همديگه رو ببوسين با هم آشتي كنين.سازشكاراي نازنين.

آه ما به نتيجه‌اي نمي‌رسيم من مي‌دونم.

آره خيلي خسته‌كننده‌ست.

من كه دارم بالا ميارم.

جوش نزن زندگي زيباست.

بسه ديگه تمومش كنين اين حرفا رو.خجالتم خوب چيزيه.با كي دارم حرف مي‌زنم؟

من كه باهات حرفي ندارم،بيا با دستم صحبت كن.

آره به قول شاعر ميگه:ديگه ازت بدم مياد،عروسك بي‌نمك،بدم مياد،بدم مياد،بدم بدم بدم مياد....

بسسسسسسه سرم رفت با اون صداي نكره‌ت،بدم مياد بدم مياد،نه كه از تو خيلي خوششون مياد،قيافه‌شو.

خيلي بدين همه‌تون.ديگه دوستون ندارم.

تو ديگه اين وسط واسه چي قاط زدي؟

آره اون هميشه دپ مي‌زنه گريانك بيچاره.

دروغ ميگه مثل سگ!اين گريه‌ش براي اون پولاست.

آقا سگاي بيچاره چيكار كردن مگه؟يارو مث گاو يه چيزي مي‌گه...

چخه هوي،آخه يكي غلطي مي‌كنه به ماآآآآآآ چه ربطي داره؟

من تكذيب مي‌كنم از الان گفته باشم به من هيچ ربطي نداره.

مسخره‌بازي درنيارين ديگه...

چقد زر مي‌زنن اينا...

بيا جلو ببينم چي گفتي؟خائن،وطن‌فروش،از كي پول گرفتي؟

تمومش كنين،لا اله الا الله...

مي‌زنم تو چشت صداي باقالي پخته بدي ها؟

عجب دعوايي شد؟

آه  هميشه آخر هر كار جمعي ماها اينطور ميشه.

خفه شيد،با همه‌تونم،حتي با خودم.

من آخرش ربط واجبي و مذاكره با شوروي رو با اين بحثا نفهميدم.

تعطيل...آقا تعطيل.مجلس نخواستيم،برين پي كارتون.والسلام.

احسنت....احسنت....احسنت

اي خدا بازم اينا ايراني‌بازي درآوردن.هر كي يه سازي ميزنه.چرا هيچ وقت هيچي بين ما درست نميشه؟

نوشته شده توسط شهرام خره در سه شنبه 1386/09/20 |
انشا:کاظم ترک زاده ی تبریزی              کلاس:دبستان

قلم بر قلب سفید کاغذ میگذارم و فشار میدهم تا انشاییم اغاز شود پارسال عید بسیار مبارک بود.سال گذشته ام پسرخاله ام زیر تریلی ۱۸ چرخ رفت و له شد و به عبارتی به درک واصل شدو ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و کلی میوه و حلوا و خرما خوردیم و کلیخاک بازی کردیم و من هر چقدر گشتم پسرخالمو پیدا نکردم و پدرم با بیل کوبوند تو سرم بدون بی دلیل.

من در پارسال یه خیلی درس خوندم اما قبول نشدم و من رو از مدرسه پرت کردن بیرونپدرم مرا به مکانیکی فرستاد و اوستا هر روز مرا با زنجیر چرخ میزد و گاهی وقتا که اعصابش خیلی خورد میشد با ماشین مشتری چند بار از روم رد میشد.من خیلی در کارهای خونه به مادرم کمک میکردم.مادرم مرا در سال گذشته خیلی دوست میداشتو مرا خیلی میبوسید و پدرم حسود است من را لای در اشپزخانه گذاشت و در سال گذشته خواهرم از شوهرخواهرم جدا شد و خواهرم بشیار حامله زده است البته بگم از دستشون در رفت والا خواهرم نمیخواست حامله بشه.و پدرم میگوید یا پسر است یا دوقلوولی من چیزی نمی گویم.چون میدانم که بچه ای به این اندازه از هیچ جای خواهرم بیرون نخواهد امد.ما در سال قبل با قطار به مسافرت رفتیم  و پدرم مرا به تخت بست من تقریبا خیلی عیدی جمع کردم اما پدرم همه را ازم گرفت انتن ماهواره خرید که خیلی بد اموزی دارد و من نیگا نمیکنم و خودش صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه میکند و بشکن میزند.

 

سال قبل ما به یه مسافرت دیگه هم رفتیم و خیلی چپ کردیم پدرم میگفت من میپیچم اما نمیدانم جاده چرا نمیپیچد.خواهرم یه بار دستش را برد بیرون تا پوست تخمه را بیرون بیندازد یه تریلی دستش را کند و ما کلی خندیدیم.ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم من اکبر اقا را ندیدم ولی بابام که دیده بود میگفت خیلی جوجه است.در جاده برف می امد و من برف بازی کردیم و من با برف زدم پس کله پدرم و او عصبانی شد و دستم را گذاشت بین در ماشین.اگه دقت کرده باشید میبینید چه سال زیبا و قشنگی بود.

 

نوشته شده توسط شهرام خره در سه شنبه 1386/09/13 |
 

The image “http://www.taraneha.com/upload_images/images_medium/%D8%AF%D8%B1%D8%B3_0_28979.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

دخترها: 

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند

 بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...

یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می کنند.

  و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...

 یه کم که درس  خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند

و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون  تموم میشه

حال ندارند برند  بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون.

همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی

 

نوشته شده توسط شهرام خره در یکشنبه 1386/09/11 |

 

قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه

 

277.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif277.gif 

  مهم ترين سوال هاي جامعه ايروني!!                                

1) اجتماعي:

كي عاشق كي شده؟

كي مراسم مي گيرن؟

مهريه­اش چقدر بود؟

جهيزيه اش چيا بود؟

آيا حامله است؟

چي زائيده؟


 2) هنري:

 كي با كي  نسبت داره؟

كي چقدر مي گيره؟

كي قراره با كي ازدواج كنه؟

كي با كي به هم زده؟

كي كجا رقصيده؟


 3) اداري:

كي چقدر مي گيره

كي قراره مدير بشه؟

كي با مدير نسبت داره؟

كي با مدير به هم زده؟

كي قراره ازدواج كنه ؟


۴) مراسم عروسي

كي چي پوشيده؟

كي چي خريده؟

كي چي ماليده

كي با چي آمده؟

كي بخاطر كي نيومده؟


  ۵)بعد از مراسم:

 كي چي پوشيده بود؟

كي چي آورده بود؟

كي چرا نيومده بود؟

كي بدون دعوت آمده بود؟

كي بود كه چيز مناسبي نپوشيده بود؟!


 ۶) تركيبي:

 كي، كجا و با كي نسبت داشت كه حالا داره چقدر مي گيره؟

 كي عاشق كي بود كه حالا چرا بره با يه، كي ديگه ازدواج كنه؟

كي از كجا آورد كه تونسته چي بخره؟

كي با كي به هم زده كه با كي خوب شده؟

كي با كي كجا رقصيده بودن كه چرا چيز مناسبي نپوشيده بودن؟

نوشته شده توسط شهرام خره در سه شنبه 1386/09/06 |
اعتراض دانشجو : بايكوت

شماره دانشجويي : مدرك جرم

اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته

دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد

دانشجوي مشروطي : مردي كه موش شد

آينده تحصيل كرده : دست فروش

كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار

رئيس دانشگاه : مرد نامر

تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج

استاد راهنما : گمشده

به دنبال سرويس : دونده

آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي

ازدواج دانشجوئي : عروسي خوبان 

دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

بوفه دانشگاه : غارتگران

سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ

اميد به بهبود اوضاع : توهم

غذاي امروز : سلف self

گردهمايي استادان : دسيسه

كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان

پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه

ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

رئيس دانشكده : سناتور

التماس براي نمره : اشك كوسه

امور دانشجويان : سايه شوگان

سوار شدن به اتوبوس : يورش

نماينده كلاس : بهترين فرد بد

ترم آخر : بوي خوش زندگي

پايان نامه : زندگي ديگر هيچ

سالهاي پيش از دانشگاه : آن روزهاي خوش

دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس

ثبت نام ترم جديد : ده فرمان

دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

خوابگاه شهرك : اينجا آخر دنياست

دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

دانشجوي ادبيات : نان و شعر

وام تحصيلي : جهيزيه رباب

خوابگاه دانشگاه : خانه كوچك

خانواده دانشجويان : بينوايان

دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند

دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان

انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

استاد دانشگاه : يك گروه خشن

اولين امتحان : اولين خون

شب امتحان : امشب اشكي ميريز

مراقبين امتحان : سايه عقاب

شاگرد اول كلاس : مردي كه زياد مي دانست

تقلب : عمليات سري

تدريس در دانشگاه : تجارت

روز دريافت كارنامه : روز واقعه

تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي

دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد

مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي

ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

وعده رئيس دانشگاه : بلوف

تصويه حساب : خط پايان

شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر

عمر دانشجو : بر باد رفته  ( قابل توجه سارا خانم  )
 

نوشته شده توسط شهرام خره در یکشنبه 1386/09/04 |
 

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم : كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:�لابد ايشان خواب بودن.� من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند! 

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

***

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

***

دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

***

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

***

ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم

نوشته شده توسط شهرام خره در چهارشنبه 1386/08/30 |

گله می کرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی


حیف از آن رابطه انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست بجز نا کامی

نازنین خورده مگه گرگ تو را؟
برده یا دات کام و دات ارگ تو را؟

بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی،نت و مت را ول کن
همه را جای ok کنسل کن

off کن کامپیوتر را جانم
یاز من باش و ببین من on ام

اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده ام
خسته از گردلی@(ات) شده ام

کرد رپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفنی مه بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سر آید قهرت..

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/08/25 |
ما جرا از روزی شروع شد که سپیده خواهر دوقلوی من تصمیم گرفت برا ادامه تحصیل به تهران برود

نمیدانید که چه غوغایی در خانه ما بر پا شده بود.بابام دلش نمیخواست ادامه تحصیل بدیم.ما شش خواهر بودیم که به محض ۱۶ سالگی شوهرمون میداد.از قضا روزی سپیده خانوم باهوش از اب در اومدن.در واقع جز بچه های تیز هوش بود و در مدرسه استعدادهای درخشان درس میخوند.منو سپیده دوقلو بودیم بعد از چند تا بچه خدا به ننه بابام غضب کرد یه دوقلو بهشون دادا اونم دختربه جای یه پسر اونا هم دیدن که قسمت نیست پسر دار بشن بیخیال شدن.       و منو سپیده مانند یه سیبی که از وسط دو نصف کرده باشد بودیم.

تا انجایی که یاد دارم ما دوتا اسباب گرفتاری ننه بابا بودیم.مادرم میگفت شما دوتا غضب خداوند بودید.شیطنت های ما همه اهل محل را عاصی کرده بود روزی نبود که یکی از همسایه ها به خانهما نیایند و از ما شکایت نکنن.       من اما مث سپیده باهوش نبودم.ودرس را دوست نداشتم اما سپیده عاشق شیمی بود.وچند باری هم مدرسه را به اتش کشید تا به کشفیات جدید برسد.خلاصه بعد از دیپلم سپیده با رتبه ۲۰ در کنکور قبول شد.پدرم راضی نبود اما نمیشد که از این رتبه صرف نظر کرد.تمام مسئولان مدرسه اومدن واز بابام خواهش کردند که بگذارد سپیده درسش را بخوند.و پدر بر خلاف میلش او را فرستاد.

و  خواستگارن به سراغ من امدند.و پدر دوست داشت سپیده هم شوهرکند که تکو تنها تو تهران نمونه. ودر حین شوهر داری و بچه داری درس بخونه.و هر کسی تو تهران  کار داشت البته فامیلا به خواستگاری سپیده می امدند.و پدرم چون خیلی تعصبی بود اجازه نمیداد که در تهران همدیگه را ببینند یا حرف بزنند.پدر گفته بود چون این دو شبیه هم هستند منو به جا سپیده ببینند واقعا قانون عجیبی بود.داستان ما جک محل شده بود بعضی از روزا دوتا خواستگار به خانه ما میامدند.یکی برا من یکی برا خواهرم.دیگه قاطی کردم که کدوم خواستگار من است.من جا سپیده جواب میدادم بعد شبا زنگ میزدم خوابگاه به او میگفتم و کلی میخندیدیم.من میدونستم سپیده تن به این وصلتها نمیدهد تا یک روز یه پسری به خواستگاری سپیده امد.مامانش میگفت پسرش تو تهران شرکت داره.مادرش پرسید شما دقیقا مث هم هستید گفتم بله گفت اشپزیش چطوره گفتم عالیه ولی خب چه میتونستم بگم چون سپیده حتی نیمرو هم نمیتونست درست کنه.خلاصه ندیده پسندیدند.و من با ان پسر حرف زدم از هر دری گفتم او فقط به من نگاه میکرد و گفت من حتما اینو میخوام با کلی جرو بحث گفت من حتما اینو میخوام.پدرم خیلی خواهش کرد که این دوتا شبیه هم هستن چه فرقی میکنه اون هم عصبانی شد گفت من ایتنو میخوام.و من به عقد ان پسر در اومدم و بعد مگه این مسئله تموم میشد.خانه ما نزدیک خانه پدرم بود و هر خواستگاری میومد چادرمو میکردم سرم و میرفتم جا سپیده جواب میدادم و شوهرم هم گفته بود حق نداری بدون من با  خواستگارا حرف بزنی. بعد از مدتی دیدم سپیده قانع به لیسانس نیست و تا دکترا خواند.این ماجرا سالها طول کشید که سپیده گفت میخواهد با یکی از هم کلاسیا ازدواج کند و اولین خواستگاری بود که خود سپیده حظور داشت. 

نوشته شده توسط شهرام خره در شنبه 1386/08/19 |
مي گن يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟
اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته دیدار ليلي
بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست
ولي مدتي كه گذشت  خوابش برد . نيمه شبليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت
مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده
و پريشون برگشت به شهر .در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي ؟ ووقتي جريان را
شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي وليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري  مجنون
سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به  عاشقي
تو بهتري بري گردو بازي كني
نوشته شده توسط شهرام خره در دوشنبه 1386/08/14 |
 
۱)اسطوره ی باشگاه پرسپولیس کیست؟

الف)علی فاطمه

ب)علی زهرا

ج)علی نرگس

د)علی پروین

۲)پرسپولیس چند بار قهرمان اسیا شد؟

الف)به من چه

ب)به تو چه

ج)تربچه

د)ای که الان وگفتی ای یعنی چه؟

۳)سوسولترین بازیکن پرسپولیس کیست؟

الف)علی کریمی

ب)نیکبخت واحدی

ج)واحدی نیکبخت

د)علی گدا

۴)مهاجر سرشناس پرسپولیس کیست؟

الف)عمه

ب)دایی

ج)خالیه

د)عمو

۵)اسم سر مربی پرسپولیس؟

الف)بله

ب)اره

ج)هان

د)نمیدونم

۶)شغل حال حاظر ناصر ابراهیمی؟

الف)لبو فروش

ب)نخود فروش

ج)باقالا فروش

د)نون خشکی

۷)مقام پرسپولیس در لیگ پنجم.؟

الف)یادم نیست

ب)ولش کن

ج)بابا بیخیال

د)سوال بعدی

۸)خوشتیپ ترین کدام است؟

الف)فرشید کریمی

ب)خانمحمدی

ج)حمید استیلی

د)کریم باقری

۹)کدام یک از اینها با پارتی قرمز شده اند؟

الف)محمد پروین

ب)اردلان اشتیانی

ج)فرشید کریمی

د)پرسپولیس جای پارتی بازی نداشت داداش.

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/08/04 |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


نوشته شده توسط شهرام خره در سه شنبه 1386/08/01 |
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد


دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست، همه دريا از آن ما كن اي دوست، دلم دريا شد و دادم به دستت، مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه استroseroserose

حالا یه کوشولو بخند

هر وقت پيشم نيستي دلم برات تنگ مي شه... هر وقت هم که پيشم هستي دلم برات تنگ مي شه...اي مردشورتو ببرن که بود و نبودت يکيه

يادت باشه دنباله ۳ چیز ندویی : 1ـ اتوبوس ۲ ـ مترو ۳ ـ دختر . حالا چرا؟ چون هر کدومشون برن۱۰ دقیقه بعد یکی دیگه میاد big grinbig grin

طرح تعویض خانم های فرسوده: قدسی بیار هستس ببر!big grin

پيغام گيره تلفني يه بچه لات : حاجيتون رفته ددر ، بعد از سوت بلبلي فرمايشتون رو بکنين ، جيک ثانيه جرينگي تيليف ميزنم ، جمال تو عشق در بست ، زززززززززززززززززززززززت زياد

خوردن شیرینی خیلی راحته٬ خوندن داستان شیرین هم راحته٬ اما پیدا کردن دوست شیرین خیلی سخته! تو چطوری منو پیدا کردی؟

نوشته شده توسط شهرام خره در جمعه 1386/07/27 |
جستجوی پيشرفته:
* وبلاگ بررسی مسائل جنسی و روابط زنا شویی *